مشاعره (حرف ل ـ م ـ ن ـ و ـ هـ ـ ی )

حرف : ل
۱ ـ لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سر بسته چه دانی خموش
حافظ
۲ ـ لا ابلالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
۳ ـ لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود و به امید دوا باز آمد
۴ ـ لاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
۵ ـ لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازانی چنین مستحق هجرانند
۶ ـ لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند (مولوی)
لاله داغ است از فغان بلبل و گل بی خبر
آشنا رحمی نکرد امادل بیگانه سوخت
کلیم کاشانی
لاله ی داغ شهیدان گل داغ غم توست
یلسیه خانه لیلی است به صحرا مانده است
عالی اصفهانی
لاف تقرب مزن به حضرت جانان
زانکه خموشند بندگان مقرب
فروغی بسطامی
لحظه ای ای راهرو بی رهبر نیکو مباش
اندر این بستان گیاه هرزه ی خودرو مباش
خوشدل تهرانی
لیس الا ماسعی پندی خوش است
کاین بود عهدی همایون هم ز قرآن شما
غلامرضا دبیران
لب سرچشمه ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
حافظ
لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
صائب
لاجرم عنکبوت پرده زند
چون نبی جایگاه به غار کند
قا آنی شیرازی
لاله بسی تنگ ودلم تنگ نیست
بس هنرم هست ولی دلم تنگ نیست
پروین اعتصامی
لب،نیک و بد دنیا نادیده که می خندد
صد گونه بلا دیده این دیده که می گرید
علی اشتری
لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم
لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است
لبخند کن معاوضه با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
لعل شاهد نشنیدیم بدین شیرینی
زلف معشوقه ندیدیم بدین زیبایی
لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود زکس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک درافشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را
لاله ای را که بر او داغ دو رنگی پیداست
حیف از ناله معصوم هزار آوایی
لبت تا درشکفتن لاله سیراب را ماند
دلم در بیقراری چشمه سیماب را ماند
لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
غافل که از زبان تو گویاتر است اشک
لیـلای دلم هوای مجنون دارد
در سینه غمی عمیق ،مدفون دارد
لازمه ی عاشقیست رفتن و دیدن ز دور
ور نه ز نزدیک هم ، رخصت دیدار هست
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یارب که را داور کنم
لرزان لرزان گشود بالی در باد
ناگاه دوید کژالی در باد

م
۱ ـ من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
۲ ـ ماه درخشنده چو پنهان شود
شپره بازیگر میدان شود
۳ ـ مگوی آن سخن کاندران سودنیست
کزین آتشت بهره جز دود نیست
۴ ـ ما به بغداد جهان لاف اناالحق میزدیم
پیش از آن کان گیر ودار و گیر ونکته منصور بود
۵ ـ ما مست صبوحیم زمیخانه توحید
حاجت به می و خانه خمار نداریم
۶ ـ مرا غرض زنماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو باز بگذارم
وگرنه این چه نمازی بود که من با تو
نسشته روی به محراب و دل به بازارم
۷ ـ مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است
اقبال لاهوری
۸ ـ مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده اند به مستی و شرب مدام ما
۹ ـ مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آئینه رویا آه از دلت آه
۱۰ـ می فروشی گفت کالایم می است
رونق بازار من ساز و نی است
من خمینی دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
۱۱ ـ مستوفی دیوان قضا روز نخست
مجموعه شادی و الم کرد درست
شادی به تمام مردمان قسمت کرد
غم ماند به منداد که این قسمت توست
۱۲ ـ مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
۱۳ ـ من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
۱۴ ـ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
۱۵ ـ من از بی قربی خار لب دیوار دانستم
که ناکس کس نمیگردد از این بالا نشینی ها
صائب
۱۶ ـ محقق همان بیند اندر ابل
که در خوب رویان چین و چگل
۱۷ ـ ما جامه نمازی به سر خم کردیم
با خاک خرابات تیمم کردیم
شاید که در این صومعه ها در یابیم
آن علم که در مدرسه ها گم کردیم
مارا به مقام عشق راهی دادند
در کوی خرابات پناهی دادند
درویشی و بیچارگی ما دیدند
مارا هم از این نمد کلاهی دادند
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند درگوشم
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا آنقدر عقل و درایت باشد
مردی ز کننده در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سر چشمه آن زساقی کو ثر پرس
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه به وقت مصیبت سیه کنند
من موی ز مصیبت پیری کنم سیاه
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
من آن کوچه گرد شب انتظارم
که جز دیدنت آرزویی ندارم
من که همی لاف عشق در سخنم میزنم
وای بر احوال من گر که شوم روسیاه
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان رو که توام راهنمایی
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوی را
استاد شهریار
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است
استاد شهریار
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
باز آ به هم ای شاعر افانه بگرییم
استاد شهریار
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی
استاد شهریار
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
استاد شهریار
مایه حسن ندارم که به بازار من آیی
جان فروش سر راهم که خریدار من آیی
استاد شهریار
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود
استاد شهریار
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او زتار مو کن
که هنوز وصله ی دل دو سه بخیه کار دارد
استاد شهریار
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
استاد شهریار
ماه من نیست در این قافله، راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ماهم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه ی شوق و دل آگاهش نیست
استاد شهریار
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
استاد شهریار
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
استاد شهریار
ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی
فردا به خاک سوختگان می کشانمت
استاد شهریار
معاشــــــــــــران گره از زلــــــــف يار باز كنيد
شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد
می بده , می بستان , دست بزن , پای بکوب
به خرابات , نه از بهر نماز آمده ای
من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام
گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام
سلمان ساوجی
معشوق شدن ز عاشقی سخت تر است
قدر این مرحله از عشق ، بسی ناب تر است
من که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره ارم چه حکایت باشد
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
حضرت حافظ
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
دربادیه سرگشته شما در چه هوایید
مولوی
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخواست مشکل نشیند
هاتف اصفهانی
ماگدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
ما با تو ایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
سعدی
ماهرویا مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
سایه
من گوهری عزیز تر از دل نداشتم
کان را به نقد عشق گروگان گذاشتم
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم

ن
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟
حافظ
نشاط جوانی زپیران مجو
که آب روان باز ناید به جو ی
نوشته است بر خاک بهرام گور
که دست کرم به زبازوی زور
نی هم یک نام دارد در نیستانها ولی
از یکی نی قند خیزد و ز دگر نی بوریا
نیست دلداری که دلداری کند
نیست غم خواری که غم خواری کند
گر چه یاران بسیارند هر طرف
نیست یاری تا مرا یاری کند
نه شوفه ای نه برگی نه ثمر نه سایه دارم
همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت مارا
نژاد و گوهر من از محیط یکرنگیست
مرا به زور چو شبنم به رنگ و بو بستند
صائب
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را از دل برارم چاه کو؟
مهدی سهیلی
نقش زیبای "جوانی"را شبی دیدم بهخواب
از غم او دیگرم در چشم گریان خواب نیست
مهدی سهیلی
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
حافظ
نه هر که چهره برافروخت دلبری دارد
نه هر که آینه سازد سکندری داند
حافظ
نرکس که نظر باز بود در صف گلها
چون روی تورا دید نظر سوی تو دارد
حافظ
نام من روزی رفتست بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
حافظ
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
سعدی
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
حافظ
نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظ
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
حافظ
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
حافظ
نظربه سوره نور است و دل به آیه فتح
به فال روی تو چون واکنند قرآن را
حافظ
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
حافظ
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد می انگوری کرد
حافظ
نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که خوب است و که زشت
حافظ
نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم
الهی بخت برگردد ازین طالع که من دارم
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهادوتند نشست
کلاهدار ی و آیین سروری داند
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
نكته روح فزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار
نفس تنگ است و این را سینه داند
غمم را عاشق دیرینه داند
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر ازین
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافروزم.
بیفروزم خرد را،
مهر را،
تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
حافظ
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
حافظ
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد
حافظ
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای
مسعود سعد سلمان
نتوان وصف تو گفتن که در وصف نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
ثنایی
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شب گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
نمیدونم دلم دیوونه ی کیست
اسیر نرگش مستونه ی کیست
نمیدونم دل سرگشته ی مو
کجا میگردد و در خونه ی کیست
نگارینا دل و جانم تو داری
غم پیدا و پنهانم تو داری
نمیدونم که این درد از که دارم
همی دونم که درمونم تو داری
نصیب کس نبی درد دل مو
که بسیار غم بیحاصل مو
کسی بو کز غم و دردم خبر داشت
که داره مشکلی چون مشکل مو
باباطاهر
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زودتر میخواستی حالا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
این زمان با جوانان ناز کن با ما چرا
شهریار
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
نی حدیث راه پرخون میکند
قصه های عشق مجنون میکند
مولوی
نظر با نیکوان رسمیست معهود
نه این بدعت من آودرم به عالم 3
سعدی
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
نشود رام سر زلف دلارامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
نکهت باغ گل و نزهت نارنجستان
از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
نرگسم سوی چمن خواند و سروم سوی باغ
من مردد که دهم دل به کدام ای شیراز
ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار
چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم
نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده
ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر
برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده
نسخه شعر تر آرم به شفا خانه لعلت
که به یک خنده دوای دل بیمار من آیی
نه بلای جان عاشق شب هجر توست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ارمن
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانش آموزان عالم را چنین دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
نصیب کوردلان است نعمت دنیا
تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس
استاد شهریار
نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
به جز جمال چراغ بقیة اللهی
استاد شهریار
ناز میکرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی
استاد شهریار
نرگس دریده چشم به دیدار او ولی
دیدار آفتاب به چشم دریده نیست
استاد شهریار
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست
که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست
استاد شهریار
نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
چه گویم با تو کز عزت و رای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد
چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد
پس از افتادگی سر وام گیر ای نفس کز خاکی
استاد شهریار
نکند بی خبر از ما به در خانه پیشین
به سراغ غزل و زمزمه یار آمده باشد
استاد شهریار
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار و مست ولی سخت بی قرار تو بودم
استاد شهریار
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند
تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
استاد شهریار
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد
کاین پریشان مو غزالان را بسی کردم شبانی
استاد شهریار
نفسی داشتم و ناله و شیون کردم
بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
استاد شهریار
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی
استاد شهریار
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
استاد شهریار
نوای ساز تو خواند ترانه توحید
حقیقتی به زبان مجاز می گویی
استاد شهریار
نقص در معرفت ماست نگارا، ورنه
نیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیم
استاد شهریارنالد به حال من امشب سه تار من
این مایه تسلی شب های تار من
استاد شهریار
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
استاد شهریار
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرما اگرم کنی عذابی
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
نی حریف هر که از یارش برید
پرده هایش پرده های ما درید
نماند به عصیان کسی در گرو
که دارد چنین سیدی پیش رو
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن و لیکن آن مکن
نتوان به آه ،لشکر غم را شکست داد
این ابر از نسیم پریشان نمیشود
نو گل نازنین من تا تو نگاه میکنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
اقبال لاهوری

و :
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند
ورت شیخ گوید مرو سوی دیر
جوابش چه گویی بگو شب به خیر
وفا مجو زکس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن
در حضورش نیز می گوییم نه غیبت میکنم
وقت غنیمت شمار ار نه چو فرصت نماند
ناله که راداشت سود آه کی آمد به کار
وانگهم درد داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش افکنم به همه رخت و بخت خویش
وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
وصال او زعمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
ورایدون که زین کارهستم گناه
جهان آفرینم ندارد نگاه
وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین
کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها
شهریار
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
هوشنگ ابتهاج
وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
مهرداد اوستا
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
حافظ
وصل است رشته سخنم با جهان راز
زان در سخن نصیبه ام از راز می دهند
شهریار
وارستگان به دوست پناهنده گشته اند
وابسته ای چو من به جهان بی پناه شد
خودخواهی است و خودسری و خود پسندی است
حاصل ز عمر آنکه خودش قبله گاه شد
امام خمینی
وای اگر پرده ز اسرار بیفتد روزی
فاش گردد که چه در خرقه این مهجور است
چه کنم تا به سر کوی توام راه دهند؟
کاین سفر توشه همی خواهد و این ره دور است
حضرت امام (ره)
وقت رفتن گریه می آید مرا
اندکی بنشین که باران بگذرد
واله و شیداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
حافظ
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر برشد و خاکستر شد
آذر آتش
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
حافظ
ویرانه نه آنست ک جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که بار هر نگه تو
صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
وه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
مولوی
وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک
کس نمیبینم که دارد در جهان چندان نمک
خواجوی کرمانی
وی جویم و خود جویم ، زین دو همه را جویم
تا باد چنین بادا ، تا راه همی پویم
امیر هاتف
وصل است رشته سخنم با جهان راز
زان درسخن نصیبه ام از راز می دهند
وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان
تا آشیان قدس تو پرواز می دهند
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
ورای مدرسه ای شیخ درس حال آموز
بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی
وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تقدیر نکردی
وا عزیزا گویی آخر گر عزیزت مرده باشد
من چرا از دل نگویم واجوانی واجوانی
وای از این مرغ عاشق زخمی
که بنالد به زخمه سازت
وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشق
چو می رسی به لب چشمه ای و آب روانی
وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر
پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد
وامداریم و سرافکنده زخجلت در پیش
که پس انداخته ایم این همه وام ای شیراز

هـ
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
هر که نامخت از گذشت روز گار
هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
هر که اول بنگرد پایان کار
اندرآخر او نگردد شرمسار
هزار جهد نودم که سر عشق بپوشم
نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم
سعدی
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
به یقین عیب تو پیش دگران خواهد برد
هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
هر کس از جام ازل گر چه به نوعی مست است
چشم مست تو گواه است که پیمانه یکیست
همه دعوی کنی و خایی ژاژ
در همه کارها حقیری و ژاژ
ابو شکور
هیچ کس در نزد خود چیزی نشد
هیچ آهن خنجر تیزی نشد
هیچ قناد نشد استاد کار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و زبانش دوختند
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
حافظ
هرآنکس که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حافظ
هر چه تو خواهی نه آن می شود
هر چه خدا خواست همان می شود
هر ذره را که بینی نیست بیهوده در دهر
چون نیست کار یزدان بیهوده آفریدن
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
هر چه داری گر به عشق دهی
کافرم گر جویی زیان بینی
هر گز حدیث حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
سعدی
هرمائده ای که دست ساز بشر است
یا بی نمک است و یا سراسر نمک است
خاقانی
هنگام تنگ دستی در عیش کوش ومستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
هرکس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
حافظ
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی
هر دم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هر که گردد مبتلای درد هجر
از وصال دوست درمانش دهند
هر که بر لب آمدش مینای صبر
کی نجات از بند هجرانش دهند
هر آن کس جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
هرکس به نرد حسن تو زد باخت پس بگودست از حریف خویش بدان خال میبری هر ساله گوی حسن به چوگان زلف توست این تاج افتخار نه امسال میبری
هر که از جوی خرابات نخورد آب حیات گر گل باغ بهشت است، خزان خواهد بود
هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا جایی که کند ناله عاشق اثر اینجاست
هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشکتو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در خاطرم از شاهد رویایی خویش
بگذرد خاطره با دلکشی رویایی
همه به گریه ی ابر سیه گشودم چشم در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
هرگز به ناز سرمه فروشش نیاز نیست نرگس که از خم ازلش ناز می دهند
هر لاله ای که از دل این خاکدان دمیدنو کرد داغ ماتم یاران رفته را
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام است و صورتگر چین باشد
هلال از خم ابروی یار، دم می زد
نسیم عطر بهاری، چه سرفراز آورد
حضرت امام
هر که جان در قدمش بازد و قدری داند
اهل دل عاشق جانباز نخوانند او را
خواجوی کرمانی
هر که او را دیدهای باشد، شناسد صورتی کار صورت سهل باشد، ره به معنی مشکلست
رکن الدین اوحدی مراغه ای
هر چه دارد عالم اخلاق بیایثار نیست دست بسیار است اگر از آستین بیرونکنید
بیدل دهلوی
هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت ندارد حاصلی جز کبر و نخوت
شیخ محمود شبستری
هر دم زند هوس به چراغ دگر مرا رسوا کند ز شکوه ی داغ دگر مرا هر محرمی که می کنم از وی سراغ دوست
محتاج می کند به سراغ دگر مرا
عرفی شیرازی
همى گویم دلا گر رنج یابى روا باشد که روزى گنج یابى
فخرالدین اسعد گرگانی
هر روز مرا عشق نگاری به سر آید در باز کند ناگه و گستاخ در آید
فرخی سیستانی
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه، می بنوش!
حافظ
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی قرار من باشی
حافظ
همه می زدگان هـــوش خود از کف دادند
ساغر از دست روانبخش تو، هشیارم کرد
حضرت امام
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حافظ
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حافظ
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه ی یار ست چه مسجد چه کنشت
حافظ
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
حافظ
هرکس به تماشایی رفتند به صحراییمارا که تو منظوری خاطر نرود جایی
سعدی
همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز درآن دیار که طوطی کم از زغن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری غریب را دل سرگشته با وطن باشد
حافظ
هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست من در عجبم دوست چرا می شکند
حضرت امام
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها
علامه طباطبایی
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
سعدی
هر چیز که بشکند ز بها افتد و لیک
دل را بها و قدر بود تا شکسته است
هر که در آتش سودای تو امروز بسوخت
ظاهر آنست که فردا بود ایمن ز عذاب
هر که شد خاک نشین برگ و بری پیدا کرد
سبز شد دانه چو با خاک سری پیدا کرد
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
همی وعده دهی امروز و فردا
همین امروز و فردایت مرا کشت
همه سهم من از عشق تو غم بود ولی
دوست دارم که ترا شاد ببینم ای دوست
هر چند موثر است باران
تا دانه نیفکنی نروید!
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
استاد شهریار

ی
یا بزن سیلی به رویم یا نوازش کن سرم
در دو حالت چون رسم بردست تو می بوسمش
یارب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خودتهی دستم کن
یکباره زاندیشه عقلم برهان
وزباده صاف عشق سر مستم کن
یارب به کریمی کریمانت بخش
بر آب دیده یتیمانت بخش
صد بار به لطف و کرمت بخشیدی
یم بار به سلطان خراسانت بخش
یک قطره چشیدیدم زمینای محبت
گشتیم فنا زدریای محبت
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره ی بیچارپان
قافله شد بی کسی ما ببین
ای کس ما بی کسب ما ببین
نظامی
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
یادایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
ایرج میرزا
یک قطره که با موج کسی پا نشدم
گم بودمو هیچ وقت پیدا نشدم
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
یك دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،میدان عشاق بزرگند
ما عاشقان كوچك بی داستانیم
یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟
"زنده یاد حسین منزوی"
یا رب به محمد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آلعبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بیمنت خلق یا علی الاعلا
ابو سعید ابوالخیر
یک قطره می ز جام تو ای یار دلفریب
آن می دهد که در همه ملک جهان نبود
حضرت امام ره
یک غمزه کرد و ریخت به جان، یک شرر کز آن
در بارگاه قدس برِ قدسیان نبود
حضرت امام ره
یارب چه بلا که عشق یارست
زو عقل به درد و جان فکارست
انوری
یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است
سیف فرغانی
یک نظر کن در جهان آب و گل از روی لطف
دوستان را گل برافشان دشمنان را خار ده
فیض کاشانی
یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
فیض کاشانی
یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا
هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم
هاتف اصفهانی
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
حافظ
یاد باد آنکه در صفحه ی شطرنج دلت
شاه غم بودم و با کیش رخت مات شدم
کسایی مروزی
یوسیف کیمی وئرسه یـدیلـه دینـدارینـا قیمـت
جان نقدی ایلـه مـن ده خـریـداریـن اولاردیـم
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین به من اگر تورا به زر ناب دهم
یک شب از عشاق جا ماندیم وبس
قصه نالایقی خواندیم وبس
یارم چوقدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که وگوهر یکدانه کیست
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش
دیده که جوینده بود عشوهی ممتاز را
تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد
پرده در محتشم نرگس غماز را
یاران مدد که جذبهی عشق قوی کمند
دیگر به جای پرخطری میکشد مرا
یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سرا پردهی صد راز نهان بود مرا
یادباد آن که چو آغاز سخن میکردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که چو میشد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت میرفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
مقام معظم رهبری
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از دست حسود چمنش
یاد ایامی که در گلشن مکانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
یک تار موی او به دو عالم نمیدهند
با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت
یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا
کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو
یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون
طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد
یارب مباد کز پا جانان من بیافتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیافتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه ام زچشم گریان من بیافتد
ترجه شعر آذری استاد شهریار
یاد بگذشته چو آن دورنمای وطن است
که شود بر افق شام غریبان ترسیم
استاد شهریار
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
استاد شهریار
یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت
که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم
استاد شهریار
یاد گلچین معانی و نوید و گلشن
نوشخواری بود و نعشه معتاد هنوز
استاد شهریار
یعقوب ها زهجر تو بیت الحزن نشین
ای صدهزار یوسف مصری به چاه کن
استاد شهریار
یارب چه ها به سینه این خاکدان در است
کس نیست واقف این همه راز نهفته را
استاد شهریار
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آمد آخر دوستداران را چه شد؟
حضرت حافظ
یارب به خدایی خداییت
وانگه به کمال پادشاییت
از عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
نظامی
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
مولوی
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
یا رب چه شد که خانه طاعت خراب شد
کعبه مقام بت شد و زمزم سراب شد
امیری فیروزکوهی
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شــــــکست گیرد
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

درس ادیب اگر بُوَد زمزمه ی محبّتی